|
ایلیا سا
|
||
آيا تا به حال عاشق شدهايد؟ بله؟ نه؟ شايد؟ هرگز؟ بيشتر اوقات؟ اين از آن سؤالهايي است كه خيلي از افراد از جواب دادن به آن طفره ميروند. شايد خجالت ميكشند، شايد هم احساس طوفاني و گذرايي كه لحظهاي آنها را به اوج برده و لحظهاي ديگر ضربان قلبشان را چند برابر كرده، هنوز برایشان گنگ است و نامي براي آن نگذاشتهاند. اما به هرحال اكثر افراد (پنهاني هم كه شده) معتقدند نوعي از عشق را تجربه كردهاند كه شايعترين آن، عشق به جنس مخالف، عشق به فرزند، به دوست و دوستي و نيز عشق برادري يا انساني است. حالا يك سؤال ديگر را ميخواهم مطرح كنم و آن اين كه چرا بيشتر روابطي كه در نظر ما عاشقانهاند، خيلي زود رنگ و بوي خود را از دست ميدهند و به پايان ميرسند؟ نه فقط هيجانشان فروكش ميكند بلكه اصلشان هم دگرگون ميشود. مثلاً بيشتر عشقهايي كه دو جنس مخالف به هم دارند، خصوصاً اگر به قول قديميها به وصال منجر شود، به زودي رنگ ميبازد يا حتي گاهي رنگ نفرت به خود ميگيرد. حتي وقتي فرزندان بزرگتر ميشوند عشق برخي از والدين به آنها تبديل به نوعي بيتفاوتي يا گله و شكايت ميشود. شكايت از اينكه فرزندشان كه عمري را به پاي او ريختهاند خانه را ترك كرده، به آنها سر نميزند، يا خواستهها و توقعاتشان را برآورده نميسازد. در دوستي و روابط خواهر و برادرانه هم بسياري از موارد شاهديم كه حتي صميميترين آنها، وقتي تغييري در زندگيشان رخ ميدهد مثلاً ازدواج ميكنند، بچهدار ميشوند، وارد دانشگاه شده يا دوستان جديد پيدا ميكنند، احساس نيازشان به رابطه محبتآميز قبلي تغيير كرده و كاملاً محدود ميشود. گفتم "احساس نياز" و گمان ميكنم پاسخ به اين سؤالها همگي به نوعي ريشه در همين احساس نياز دارند. يعني به نظر ميرسد تعداد نسبتاً زيادي از روابطي كه با شعار و ادعاي عشق و محبت شروع شده و ادامه مييابند بيشتر مبتني بر نياز و وابستگي و پر كردن خلأها و كمبودها هستند. هر چند كه خود اين خلأها و كمبودها را هم بيشتر يا نميشناسيم يا درك روشني از آنها نداريم؛ يعني به آن درجه از خودشناسي نرسيدهايم كه دقيقاً نقاط ضعف يا نقص و كمبود خود را ببينيم و البته طرف مقابل نيز با شناخت ضعيف و ناقص از خودش وارد رابطه ميشود و رابطه شكل ميگيرد و تنها بعد از گذشت مدت زمان معيني، طرفين متوجه ميشوند رابطه برقرار شده، رابطهاي حقيقي، يعني مبتني بر همخوانيها و هماهنگيهاي حقيقی دو طرف نبوده و صرفاً بر اساس پر كردن و پاسخگويي به نيازهاي گذرا شكل گرفته است. اين را هم بگويم كه حتي شعار و ادعاي عشق و محبت هم چيز بدي نيست و به نظر من بهتر است نيت انسان در برقراري روابط، محبت و عشق ورزيدن باشد، منتها در اينجا اين تفكيك را انجام ميدهيم تا به ما كمك كند كمي بيشتر خودمان را بشناسيم، روابطمان را بررسي كنيم و به تدريج ريشهها و پايههاي آن را مستحكم نماييم. اغلب روابطي كه بر اساس نياز و احتياج شكل ميگيرند شبيه نوعي دادوستد عاطفياند. هر كس براي طرف مقابل كاري انجام ميدهد و نيازي را مرتفع ميكند و در عوض اطرافيان هم، خلأها و كمبودهاي او را پوشش ميدهند. به قول يكي از دوستان اين رابطه در بهترين حالت تبديل ميشود به يك زندگي مسالمتآميز. بسياري از روابط فاميلي، دوستانه و حتي خانوادگي ما (نه همه آنها)، بر اين اساس شكل گرفته و ادامه مييابند. من اين را زماني فهميدم كه با خانوادههاي بسيار پر مشكل روبرو شدم و ديدم حتي وقتي امكان تغيير شرايط براي آنها وجود دارد، باز هم افراد خانواده، خود را به تجاهل ميزنند تا به همان وضع ادامه دهند. وقتي در احوال چنين افرادي بيشتر دقت كردم متوجه شدم كه در همان سيستم معيوب و پر مشكل هم، افراد براي نيازهاي بيمارگونه خود، پاسخ دريافت ميكنند و به همين دليل در آن وضعيت باقي ميمانند و به رغم همه آسيبها تغييري در شرايط ايجاد نميكنند. مطمئناً در چنين سيستمهايي عشق و محبت حتي به مفهوم سطح پايينتر آن يا وجود ندارد يا كمرنگ است و آنچه افراد را نگه ميدارد نوعي احساس نياز است كه براي پر كردن آن حاضر به تن دادن به خيلي چيزها ميشوند. در نمونههاي با مشكلات كمتر اگر چه عشق و محبت پررنگتري نسبت به نمونه قبلي وجود دارد، اما متأسفانه چنانچه رفع نيازها با محروميت جدي مواجه شوند، باز هم روابط دچار اختلال ميشوند. براي نمونه اگر مادري كه فرزندش را دوست دارد، در هنگام امتحانات ورودي دانشگاه او را رها كند و مثلاً به مسافرت برود، فرزندش با وجود محبتهايي كه قبلاً از او دريافت كرده، ناگهان دچار احساس ترديد شده و گمان ميكند مادر به اندازه كافي او را دوست ندارد. يا مثلاً اگر فرزندان پدري كه در بستر بيماري است به او سر نزنند و از او مراقبت نكنند، به رغم همه رسيدگيهاي قبلي، ممكن است پدر گمان كند كه فرزندانش نسبت به او محبت و علاقهاي ندارند. البته در اينجا در پي اين نيستم كه وظايف افراد را در هنگام بروز مشكل براي اطرافيان يادآوري كنم يا زير سؤال ببرم، بلكه قصد دارم توجه را به اين جلب نمايم كه بسياري از روابط ما، حتي اگر ندانيم، بر اساس نياز و توقع شكل ميگيرند و پايدار ميمانند و اين اگرچه در نوع خود مسالمتآميز و حتي رضايتبخش است، اما عشق نيست. عشق در روابط به چه معناست؟ اينك اين سؤال پيش ميآيد كه اگر اينها كه گفته شد عشق نيستند، پس عشق چيست؟ مطمئناً در اين جا قصدم اين نيست كه تعريف جديدي براي عشق ارائه دهم، بلكه بيشتر ميخواهم ببينم اگر عشق را بدون مفهوم نياز و وابستگي تعريف كنيم چه شكلي پيدا ميكند. به نظر ميرسد عشق بدون مفهوم نياز و وابستگي، بايد مبتني بر نوعي دهندگي باشد، نوعي دهندگي بدون توقع و بدون چشمداشتِ بدست آوردن و گرفتن چيزي و بدون آن كه در حال يا آينده از او انتظاري داشته باشيم. در اين نوع دوست داشتن، عاشق همه سعياش را ميكند تا اسباب و وسايل رشد و پرورش روح و روان معشوق را فراهم كند و حتي به خاطر رشد و پرورش او از راحتي و آسايش خود بگذرد (او از اين كار لذت ميبرد). متأسفانه بعضي از پدر و مادرها، اين نوع از دوست داشتن را با فراهم آوردن ناز و نعمت زياد براي فرزندان خود اشتباه ميگيرند و چنان او را به رفاه عادت ميدهند كه فرزند بينوا در آينده تاب و تحمل كمترين سختي را ندارد. اما منظور من از رشد و پرورش، چيزي بسيار متفاوت است. در رشد و پرورش صرفاً رفاه فراهم نميشود، حتي ممكن است گاهي اسباب ناراحتي و ناآسودگي فراهم شود، با اين قصد كه طرف مقابل، آگاهي و ادراك بالاتری پيدا كند، بتواند عبور از موانع را ياد بگيرد، بتواند خود را بشناسد، با خود روبرو شود، ضعفها و نقص خود را ببيند و رفع كند. بتواند هدف از بودن را بفهمد و هدف اختصاصي خود در زندگي را مشخص كند و مسير رسيدن به هدف را پيدا كند و از همه مهمتر اين كه دليل زنده بودن و زندگي كردن خود را دريابد و بالاخره خداي خود را بيابد و در مركز زندگي خود قرار دهد. البته بايد توجه داشت كه ايجاد چنين رشدي، با خشونتِ صرف هم فراهم نميشود و به نظر من آموزگاران خشني كه ميخواهند با سختگيري صرف، شاگرد خود را به راه آورند يا كساني كه به خيال خود با عيبجويي و انتقاد ميخواهند به دوستان و اطرافيان خود چيزي ياد بدهند، به شدت خودخواهند و چون در درون ميدانند كه قدرت دوست داشتن ندارند، پشت نقاب آموزش و تعليم مخفي ميشوند و عقدههاي خود را تخليه مينمايند... عشق و محبت حقيقي، نرم است، خود به خود تراوش ميكند و حتي وقتي شكل سختگيري به خود ميگيرد، طرف مقابل محبت نهفته در آن را حس ميكند. اينك حتي اگر نتوانيم بگوييم عشق چيست، ميتوانيم بگوييم چه چيزهايي نيست! عشق توقع و چشمداشت نيست، وسيلهاي براي رفع نياز و پر كردن خلأها و كمبودها نيست، خشونت افراطي يا دلسوزي بيش از حد براي اطرافيان نيست، معامله و داد و ستد عاطفي هم نيست. به نظر من، اعجاز عشق اينجاست كه تو در اوج قدرت (نسبت به كسي كه دوستش داري) تأمل ميكني، صبر ميكني تا به جاي آن كه تنها در پي رشد بيشتر خود باشي، متوقف شوي و او را به اوج برساني. هر چه احساس عشق در تو عميقتر باشد و ضرورت بالنده كردن اطرافيان را بهتر و بيشتر درك كرده باشي، حوزه عشقورزيات گستردهتر ميشود. بدين ترتيب متوقف ميشوي تا دست افراد بيشتر و بيشتري را بگيري و با خود به پرواز درآوري و چه كسي ميداند، شايد هم روزي يكي از آنها، دست تو را گرفت و با خود به پرواز درآورد و البته به هر حال پرواز، دسته جمعياش لذت دارد.
مجله علم موفقيت شماره 18
|
|